تبليغاتX
شمیم بهشت

هوالحبیب

آمد .... و

واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت

و آسمان عشق در میان دوستان ایمان ، باران .

آمد .... و هرم حضور آفتابی اش

سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشق کرد و

حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار .

سالروز ولادت ام ابیها ، مادر امامت ، همسر ولایت و

دخت نبوت را بر تمامی عاشقان حضرتش خصوصا

مادرای مهربون تبریک و شاد باش می گویم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:36  توسط شمیم | 

هوالحبیب

نامت چه بود ؟

 - آدم

فرزند ؟

- من را نه مادری نه پدر ، بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟

- بهشت پاک

اینک محل سکونت ؟

- زمین خاک

آن چیست بر گرده نهادی ؟

- امانت است

قدت ؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده ؟

- حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک

روز تولدت ؟

- در روز جمعه ای ، به گمانم که روز عشق

رنگت ؟

- اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت ؟

- رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان

وزنت ؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم برین زمین

جنست ؟

- نیمی مرا ز خاک ، نیم دگر خدا

شغلت ؟

- در کار کشت امیدم ، به روی خاک

شاکی تو ؟

- خدا

نام وکیل ؟

- آن هم فقط خدا

جرمت ؟

- یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟

- همین !!!

حُکمت ؟

- تبعید در زمین

همدست در گناه ؟

- حوای آشنا

ترسیده ای ؟

- کمی

ز چه ؟

- که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است ؟

- بلی

که ؟

- گاهی فقط خدا

داری گلایه ای ؟

- دیگر گلایه نه ، ولی ....

ولی که چه ؟

- حکمی چنین ، آن هم به یک گناه !!؟

دلتنگ گشته ای ؟

- زیاد

برای که ؟

- تنها فقط خدا

آورده ای سند ؟

- بلی

چه ؟

- دو قطره اشک

داری تو ضامنی ؟

- بلی

چه کس ؟

- تنها کَسم خدا

در آخرین دفاع ؟

می خوانمش ، چنان که اجابت کند دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 10:41  توسط شمیم | 

بسم رب الفاطمه

پا به خانه که می گذارم ، عطر نجیب تو دلم را به درد می آورد .

در گوشه گوشه خانه تو را می بینم ، با همان تبسم آسمانی ات ؛ اما تو نیستی فاطمه ام !

دلم در خانه می گیرد . دیگر خانه همان خانه همیشگی نیست که به چهار دیواریش پناه می آوردم تا تو با آرامش کلامت ، تسلی خاطرم شوی .

هر چه شمع روشن می کنم و هر چه چراغ ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد .

صدای گریه زینب هم که لحظه ای بند نمی آید ! محراب خالی ات ، آتش به جانم می زند بانو !

خانه نشینی ام را تاب نیاوردم ؛ صدای گریه ذوالفقار هم که در غلاف بود ، به زخم هایم نمک می زد . از آن به بعد ، داغ سینه ام را به گوش چاه می خوانم و فقط چاه ، سنگ صبور دردهای من است .

از آن شبی که تابوت تو را به دوش کشیدم ؛ خستگی شانه هایم را رها نمی کند . هر بار نیمه شب ، نان و خرما به دوش ، تنهایی ام را با یتیمان و بیوه زنان قسمت می کنم .

هر بار که از وسعت دلتنگی کوچه های بنی هاشم عبور می کنم ، بغضی نفس گیر چنگ می اندازد بر گلوی لحظه هایم . صورتم در حرارتی گداخته از شرم و خشم می سوزد ؛ می سوزد و سرخ می شود و چشم هایم به اشک می نشیند ......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:29  توسط شمیم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بارالها!
در لحظه های شفاف دعا ، با تسبیح و ثنای فرشتگانت همراه می شوم و با آهنگ نیایش هایم ، در خلوت سرای اهل نیاز جاری میگردم و با خیل نمازگزارانت در آسمان نگاه تو پرواز می کنم و با مرواریدهای اشک ، گونه هایم را برای تو می آرایم تا با شمیم حضورت پنجره های امید و شفاعت را به رویم بگشایی .

پیوندهای روزانه
عید فطر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
صمیمانه ها
کوچه باغ ملکوت
دختر شب
بنی آدم
عشق ملکوتی
بوی خوش ظهور
غذای روح
برگ خزان دیده
عکسستان
میکده
مردان بی ادعا
عطش
مرکز فرهنگی شهید آوینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

نغمه های بهشتی